تبليغاتX
آتیلا

آتیلا

دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد ... باشد

بازهم سکوتی بی معنا که پس آن بغض مردی تنها نشسته است ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بودن را بدون تو چگونه فریاد بزنم ...

دیگر حرفی نیست ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 8:46  توسط آتیلا  | 

باز هم رفتی

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

قطرات درشت عرق از سر و رویش میلغزید لباسهایش خیس بودند از درون گر گرفته بود و بدنش یخ کرده بود تابش شدید اشعه های آفتاب چشمان او را وادار به بستن کرد خود را روی نیمکت ÷ارک رها کرده بود و انتظارمیکشید تا هر از گاهی نسیمی بوزد و چنگی در موهایش بکشد و او را نجات دهد.
هر وقت قفسه سینه اش میسوخت وجود او را بیشتر حس میکردهرگاه درد امانش را میبرید او را نزدیک تر از همیشه میدیدهر زمان نفسش بریده بریده میشدچهره او را مقابل خود می دید که مستانه نگاهش میکرد و میخندید و لحظه ای که درد او را به فریاد میرساند او را در کنار خود می دید ... دندانهایش را بهم فشرد بغض کهنه اش را غورت داد تا او همچنان بماند تمام تنش کرخ شده بوداز گرما یخ کرده بود و میلرزید. تکمه های پیرهنش را گشود میدانست اگر فریاد بزند دیگر هستی را نخواهد دید بااینکه  چشمانش را بسته بودولی سوخت قطرات اشک از چشمانش بر روی گونه هایش جاری شد درد طاقت او را بریده بود مانند چنگی بود که بر سینه اش میکشیدند پاهایش را به زمین میکشید دستانش را مشت کرده بود و درد را آزار میدادتما تنش را منقبض کرده بود تا درد با او بماند هستی به کنارش آمد نشست چشمانش میدرخشید بوی عطر فضای بی روح و خشک پارک را مطبوع کرد چشمکی زد خنده شیرینی بر لبانش نشست هستی انگشتش را به طرف دهانش برد و بوسید س÷س آنرا به آرامی به طرف صورت دلداده خسته اش نزدیک کرد بر لبان او نهاد ...

 درد آرام شده بود ...
ناگاه امیر را دید که به آرامی قرص را در دهان او میگذاشت ... همه جا گرم بود ...
آفتاب بود .... درد بود و نبود ... هستی نبود ... آتیلا غمگین بود

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 14:0  توسط آتیلا  |